دلنوشته ها
سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَب
خدایا باز هم به شب های زیبای قدر نزدیک شدیم و می خواهیم تقدیر ما رو آنگونه که خودت می خواهی رقم بزنی نه آنچه ما می خواهیم ما خواسته هایمان از زیادت است و داده های تو از سوی حکمت و رحمتت
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ افْتَحْ لی فیهِ أبوابَ الجِنانِ واغْلِقْ عَنّی فیهِ أبوابَ النّیرانِ وَوَفّقْنی فیهِ لِتِلاوَةِ القرآنِ یا مُنَزّلِ السّکینةِ فی قُلوبِ المؤمِنین.
خدایا بگشا برایم در آن درهاى بهشت و ببند برایم درهاى آتش دوزخ را و توفیقم ده در آن براى تلاوت قرآن اى نازلکننده آرامش در دلهاى مؤمنان.
این شب ها
که قرآن به سر می گیریم
ای کاش
نیزه نباشیم…
دل ما امشب، خون واژههای ولایی را در سوگ نشسته است.
از امشب، افطار ما کنار اشک خواهد بود و تو راحت از نگاههای تهی مغز و کوفه جاهل، بانگ کوچ سر میدهی.
تو میروی؛ اما بگو این عدالت نوپا با جهان فرتوت پیشرو، چه کند؟
بگو تکلیف لحظات یتیمی پس از تو چه میشود؟
خورشید، بر مناره آسمان بالا آمده تا تکبیرها و تهلیل ها را ترنم کند.
سروها، روی سبزشان را سمت آسمان گرفته اند و هر نسیمی که قنوت شاخه هایشان را می نوازد، گویی ذکر «لااله الااللّه » را با او هم نوایی می کنند!
این کوچه ها مهتاب بارانند، با تو
آرامش ماقبل طوفانند، با تو
از "حمد" تا "والناس" را مرغان شبخوان
در چارده تحریر می خوانند، با تو
کوچه های یتیمی
از گام هایت گذشتند
و عطر تو
روی دیوارها یادگار نوشت؛
وقتی که یُمن وجودت را
ـ برای ابد
در تلفظ خرمای عدالت، به جا گذاشتی...
اگر مانده بودی،
این قدر
گرسنگی را همسایه نداشتیم...
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ وفّرْ فیهِ حَظّی من بَرَکاتِهِ وسَهّلْ سَبیلی الى خَیْراتِهِ ولا تَحْرِمْنی قَبولَ حَسَناتِهِ یا هادیاً الى الحَقّ المُبین
خدایا زیاد بگردان در آن بهره مرا از برکاتش وآسان کن راه مرا به سوى خیرهایش ومحروم نکن ما را از پذیرفتن نیکىهایش اى راهنماى به سوى حـق آشکار
علی آن شب خدایی تر وضو کرد
چه زیبا، مرگ را بی آبرو کرد!
عطر قدم های علی، در کوچه های کوفه می وزد.
ناشناس شبگرد کوفه، به سمت مسجد می رود و ماه، مثل همیشه، مثل همه شب ها شاهد است.
و ماه، دوباره، هزار باره، دل سپرده به ضرباهنگ قدم هایی که نبض جهان است.
امشب، صدای قدم های علی علیه السلام ، تندتر از همیشه است.
امشب، طرز راه رفتن علی علیه السلام عوض شده است. مثل همیشه نیست؛ زمین، این را حس می کند، علی علیه السلام ، شتاب دارد.
شب بود و تاریخ، چشم به راه اتفاقی بزرگتر از خود بود.
شب بود و تاریخ، چشم به راه اتفاقی آبی رنگ، در چشمهای معصوم محمد صلی ا... علیه و آله وسلم بود. شب بود و پیامبر صلی ا... علیه و آله وسلم به میهمانی نور و لبخند میرفت و عشق، شعر بلند آسمان را از نگاه پیامبر میخواند.
Design By : Pichak |