سفارش تبلیغ
صبا ویژن




























دلنوشته ها

دست هایت را به یاری دراز کن، دستی را که به سویت آمده، در دست بگیر .

بگذار گرمای دستت، خون را در رگانش به جوش آورد.

دستت را سایبان خستگی هایش کن؛ تکیه گاه تنهایی هایش. دستت را بر سرش بکش؛ آن چنان که امید نوازش داشت؛ آن چنان محبّت آمیز که لبریز از حسّ غرورش کند؛ آن چنان که محکم بایستد، سرش را بالا بگیرد، دردهایش را فراموش کند؛ آن چنان که بودنش را باور کند.

دستت را بر گونه هایش بکش.

بگذار این مسیرها، جاریِ اشک هایش را گم کنند! بگذار دریاچه دیدگانش خشک شود! دستت را دراز کن... بوی فقر را خوب بچش.

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 99/3/24ساعت 11:36 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

تنها رازدار لحظه‌های غربتش، سینه تاریک چاه بود و خلوت نیمه شب‌های مبهوت نخلستان.

آن شب، سرنوشت حیات صبر رقم می‌خورد.

از قدم‌های باصلابتش، آوای رفتن به گوش می‌رسید و از چشمان پر رمز و رازش، می‌شد فهمید که منتظر زیارت خداست. در هیاهوی آن لحظه‌های آسمانی، مسجد کوفه، مشتاق و بی‌قرار وصالش بود و محراب، تشنه چشم‌های بارانی و زمزمه‌های ربانی‌اش.

علی(ع) آمد و از حنجر سکوت، آخرین اذان سرخ را تا اوج عروج پرواز داد و در محراب محبوب، به نماز با معشوق قیام کرد.

لحظه‌ای بعد، سر بر آستان دوست گذاشت تا خویش را تا ابد، رستگار سازد و زمانه را داغدار.

فرق عدالت با خنجر کین شکافت.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 99/2/25ساعت 12:22 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

روزی که سردار شدی عاشقانه خریدار سر دار گشتی و همچو منصور خون پاکت  نقش اناالحق زد تا جهان بر حقانیت راهت اعتراف کند.

عشق به معبود را در کوه و بیابان آموختی و راه رسیدن به معشوقت را در جهاد جستجو کردی.

ای قامتت ستون خیمه مظلومان و دستانت یادآور دستان یاری‌رسان دشت بلا

چقدر خوب توانستی مفهوم «کلنا عباسک یا زینب» را به رخ عالم بکشی

عباسِ زینب شدی و حرمت حرم بانو را به نقد جان خریدار گشتی

ای قامت بر افراشته در برابر ظلم! برای کودکان بی‌دفاع امید و تکیه گاه بودی و برای مظلومان جهان قوت قلب

بوی مولایت را گرفته بودی،  معلوم بود که درس از مکتب عاشورا آموخته‌ای که اینگونه راهی معبود گشتی

دستانت از تن جدا شد و همچون مولایت با شهپر عشق تا ملکوت عروج کردی

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 98/10/19ساعت 11:17 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

زینب ای ناب‌ترین کلمه در کتاب آفرینش، ای شعر رسای حضور، ای مادر حیا و فرزند پاکدامنی!

کبوتر خیالم را به اوج کدامین شاخسار وجودت پرواز دهم که عاجزانه باز نگردد.

تو از نسل اقیانوسی که چشمان اندیشه در امتدادت به ساحل نمی‌رسند.

تو از نسل آفتابی که در محضرت سر به زیر باید بود، تو فرزند کوثری و دریای مهربانیت را کرانه نیست.

زینب ای مادر صبر! چه بگویم از مقام صبوریت که صبر از تو معنا یافته است.

 تو بر بلندایی از معرفت نشسته‌ای که برترین ایثارها در پیشگاهت ناچیز می نماید.

دستان نماز نشسته‌ات بعد از آن روز پرهراس تاریخ استواری دین بود آنگاه که دستان لرزانت را به قنوت گشودی، هزار هزار فرشته بر آن بوسه زدند.

تو فرزند فصاحتی که اعجاز کلامت، دل سنگ کوفیان را به لرزه درآورد و از کویر خشکیده چشمان پرگناهشان، اشک ندامت جاری ساخت.

کلماتت زلال باران بود که بر کویر قلب عطشناک کوفیان بارید.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 98/10/11ساعت 12:8 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

 صدایت را سینه سرخان و چکاوکان تاریخ بر دل نگاشته‌اند تا سر از قهرمانی عشق درآورند.

گل‌های بنفشه از صدای تو روییدن گرفته‌اند و شبنم‌های اشکبار با لحن تو تن به آفتاب سپرده و عروج کرده‌اند.

 قلب تو، بازتاب سخن‌های بی ریا و سربلند است که بی‌دریغ در باد می‌پیچد و خواب را در گوش گران غفلت می‌شکند.

زمین اگرچه در اشغال زمستان سکوت و مرگ باشد، نفس‌های تو کافی است تا بهاری شود برای رستاخیز دلاوران زندگی.

مناجاتی بخوان به درگاه نور تا تمام سنگین دلان نعره‌های توبه برآورند و لبریز از بغض و انابه شوند. نیایش تو، تمام خاک را در محاصره اقرار عشق گرفته است. عیار شرافت و طهارت، قانون دعاهای توست؛ کتاب هدایتی که رد پای سجده و سجاده و وصایای جاودانگی تو را در واژه‌هایش ذخیره کرده.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 98/6/21ساعت 9:40 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

به آرامی وارد آب می‌شود در سلوکی، که حتی ماه به چنین آرامی نتواند! آن گاه شط به هیجان درمی آید و حضور ماهتاب را در ظهری شکوهمند به تماشا می‌ایستد!

دست به سمت آب می‌برد، ذهن آب را می‌آشوبد، آقا ابوفاضل تفضل! چه منتی به ما گذاشته‌اید؟! قدمتان روی چشم، فدای تشنگی تان، فدای دستی که دل آب را خنک می‌کند. کفی آب برمی دارد و آب با پرتو نگاه علوی اش درخشیدن می‌گیرد؛ چنان درخشنده است که گویی قطعه ای خورشید در کف گرفته است! دست را نزدیک صورت می‌کند و لب هایش زمزمه کنان با خویش نجوا می‌کنند: چگونه من آب بنوشم وقتی کام مولایم خشک است!

کف دست را می‌گشاید و آب را رها می‌سازد و همچون ماهی بلورین، آب قطره قطره به شط می‌ریزد و مشک را از آب سرد و گوارا پرمی کند. آری، این است جهاد اکبر! این است اصل تقوا، این است تفسیر لولاک لما خلقت الافلاک!

تشنگی مرام مردان است تا دیگران بنوشند! عباس فرزند علی مرتضاست، فرزند جوانمردترین امیر در طول تاریخ!

سقای دشت بلا تشنه جان می‌سپارد و سپاه برادر بی‌علمدار و بی‌سردار می‌ماند.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 98/6/20ساعت 9:40 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

 

برکه در برکه، آواز بلند علوی‌ طنین‌انداز شد، آسمان‌ها، کوه‌ها، دره‌ها، بیشه‌ها و درختان، تمام‌قد به احترام قامت هاشمی‌اش ایستادند، تاریخ، ثانیه‌های بی‌رمقش را به یاد می‌آورد.

صدای تپش قلب‌ها حتی ریگ‌های بی‌خیال آن بیابان تفتیده را مجبور کرد،  سرکی بکشند تا ببینند چه خبر است، کویر گوش شده بود تا بشنود هر آن‌چه باید می‌شنید.

رفتگان برگشتند….

فرشتگان، دوشادوش هم، آماده هلهله بودند، شاید جبرییل را هنگام ابلاغ پیام خداوند دیده بودند و پیام نورانی پیامبر را؛ محمد(ص) با هر نفسش، پیام خدا را مرور می‌کرد.

برکه، خوشحال از حضور ناب یک عشق، موج، ‌موج، بوسه برای ابر‌ها می‌فرستاد تا ابرها ببارند و عشق خدا را بوسه‌باران کنند.

آخرین رسول خدا برخاست و رسالتش را تکمیل کرد؛ غمگین علف‏‌های هرزه بود؛ و سرمست از عطر گل‏هایی که در راه بودند.
 مردم! این، آخرین ودیعتی ا