سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید




























دلنوشته ها

یک، دو، سه، و عقربه ی هستی، در جستجوی تو مدت هاست که بر مدار عشق، پرسه می زند.

تمام ساعات، آهنگ دلنشینِ ظهری دل انگیز را انتظار می کشند و تمام دقایق، به تو اشاره می کنند.... و هنوز عقربه ها می چرخد و کسی نمی داند که این سرگردانی ممتد، کی تمام خواهد شد؟!

ای مرکز پرگار هستی! با من بگو، چند بار دیگر باید دور دنیای غربت خود بچرخم تا حضور آسمانی ات مرا در بر بگیرد؟! چند دور؟! با من بگو! وسعت این همه اندوهِ بی تو بودن را، تا چند بشمارم که در حجم کوچک این اعداد حقیر، به شماره آید؟! تا چند؟!

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 90/11/27ساعت 9:57 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

ای خدای بزرگ ! ...

این منم، کوچک ترین عاشق بزرگی ات؛ که دستانم را با سبدسبد التماس، فقط به شوق چیدن سیبی از معرفت تو، به آسمان ها بلند کرده ام!

دستانم را بگیر و ذرّه ذرّه ی وجودم را در لحظه لحظه ی حضورت حل کن و در گوشه گوشه ی قلبم، فانوس فانوس، روشنایی بیاویز!

خدایا! ... تو را حس می کنم، درست مثل نسیمی که نرم و ملایم، در سکوتِ گندم زار می پیچد و توفانی از آرامش، برمی انگیزد.

بوی تو را که خوشبوتر و دل انگیزتر از عطر تمام گل های عالم است، با تمام وجود، نفس می کشم تا از شمیم حضورت، بهشتْ بهشتْ، اشتیاق و معرفت، در کویر هستی ام بشکفد.

خدایا! این آتشی که شعله هایش تا عرش زبانه می کشد و فرشتگان را به التهاب می افکند، ناله های سوزناک و خواهشِ روح آشفته ی من است که از ژرفای زندان تاریک تن برخاسته است. و تو را به تمن