سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ




























دلنوشته ها

بغض‌های ریشه‌دار در بقیع روح انسان خیمه زده است .

دقایق غم را اشک‌های ما قطره قطره دنبال می‌کند.

 کتاب دانش، مرثیه‌هایی در دل دارد که هر کدام جگرسوز است.

خاک بقیع، بوی آسمانی دانش را می‌پراکند.

نام بقیع که می‌آید، یادی کبود در آغوش غزل‌های ما می‌ماند.

نام بقیع که می‌آید، چشمه‌های بی‌اختیار اشک، از صفحات تاریخ جاری می‌شود.

یا صادق آل محمد علیه السلام! دردا که ظالمان، تو را نفهمیدند و حکمت زهدت را درک نکردند؛ آنجا که علوم پنهان شده سینه‌ات را به تشنگان خویش هدیه می‌کردی، تا کاروان‌ها چون کالایی گرانبها، کلامت را از این سوی به آن سو تحفه برند.

ای مهر ازلی و نور لم یزلی، آفتاب تابان مشرق اندیشه؛ مرد تمام فصل‌های انسانیت، امام صدق و صداقت؛ جاری‌ترین تفکر ماندگار شیعه! نور وجودت، به گردباد حوادث، خاموشی گرفت؛ اما فروغ اندیشه‌ات در جان جهان ماناست.

در سوگ تو چه سخت می‌گذرد بر دل ای امام صداقت و راستی!

غروب سرخ تو، یادآور غروب خورشید در دریایی است که آمیخته علم و زهدی پیامبر گونه بود و در افق‌های دوردست تو شاگردان موج، هنوز به سر و سینه می‌زنند؛ دریای بی‌ادعایی که سیاست و ملک را به اهل آن واگذاشت.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 96/4/28ساعت 10:50 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

ذره ذره‌های خاک، به نماز شکر ایستاده‌اند. سیل ملائکه روانند و هدیه در دست، فرود می‌آیند از آسمان.

خورشید، شاباش می‌ریزد.

لبخند رنگین کمان بر کناره فواره‌ها دیدنی است .

میهمانان خدا را گرامی می‌دارند در زمین و کرسی‌های پاداش را آذین بسته‌اند در بهشت.

خوشا به آنان که روزه لب‌هاشان ذکر بوده است، روزه دست‌هاشان خدمت، روزه چشم‌هاشان اشک، روزه پاهاشان توبه و روزه قلب‌هاشان ایمان!

آسمان و زمین، دست به دست هم داده‌اند امروز.

 صورت ماه خیس شده است.

ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 96/4/4ساعت 11:8 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

قدس! ای خواب آشفته خاک! ای دیرپای رنج زاد، ای گیسو سپید دردهای ناگفته! ای دست‌هایت لبریز از ریگستان‌های داغ، ای چشم‌های منتظرت، خشم کهن سال اجداد فراموش ناشدنی‌ات! ای خاکت سرچشمه زایش، درختانت ریشه درنور دوانده،

آه‌ ای قدس! ای قبله رو به سجود به سمت خورشید، ای در حصار دست‌های شیاطین، ای که رقص ابلیسان را در چشم‌های تنفرت اشک می‌ریزی !

صدایت را می‌شنوم. تازیانه‌هایی را که خاکت را شکافته، قلبم را می‌شکافد.

درختان حماسی‌ات سایبان سال‌های زجر تواند و چفیه‌های خون آلود مردانت، مرهمی برای زخم‌های ناسور سال‌های تنهایی‌ات. فریاد می‌زنیم؛ هم صدا با تو، اعتراض می‌کنیم؛ هم نوا با تو.

قدس! روزهایت را به یغما می‌برند، خاکت را تقسیم می‌کنند و علف‌های هرز، بر پیکرت می‌پیچند و قصد خشکاندنت را دارند.

زیتون‌هایت بوی خون می‌دهند

درختان بالغ شهرت، گیسو در خون گسترده‌‌اند. بوی مرگ، از تمام خاکت به مشام می‌رسد

مردانت، با خون وضو می‌گیرند و در خون، رو به قبله‌ای در اشغال، نمازهای تاریخی می‌خوانند.

تمام چفیه‌ها در باد، بوی خون می‌آورند.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 96/4/1ساعت 9:43 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

دلشوره‌های گیج، مسجد کوفه را رها نمی‌کند.

 قلب محراب، برای حادثه‌ای بزرگ می‌تپد.

زمان، آبستن اتفاقی سرخ است .

ماه، از پشت ابرها سرک می‌کشد.

دل ستون‌های مسجد می‌لرزد و ساعتی بعد، مردی بزرگ، صفحه‌های تاریخ را با خون خودش رنگ می‌کند.

صدای ضجه جبرئیل بلند می‌شود

نماز سرخش را به آستان الهی تقدیم می‌کند و جانش را به پیشگاه دوست هدیه می‌دهد.

محراب مسجد کوفه، دست‌هایش را روی سر می‌گذارد و از هوش می‌رود.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 96/3/24ساعت 1:22 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

بوی اجابت؛ بوی گریه‌های درنگ؛ بوی خدا، بوی خلوت و خورشید در ذهن زمان پیچیده است .

فرشتگان، پیاله شفاعت در دست، در آستانه زمین و آسمان، صف به صف ایستاده اند تا شراب طهور در جان تشنه شیدایمان بریزند و مستی را به ارمغان بیاورند.

زمینیان از شانه خمیده خویش در زیر کوله بار عصیان و در نخوت خزانی ماه‌ها و سال‌های بی چراغ، گریه و فریاد می‌کنند.

دروازه اجابت خدا گشوده است و دامنه سبز ملکوت، چشم به راه قدرنشینان خلوت یار است.

شبنمی از عطر شکوفه نارنج می‌بارد و مشام خلوتیان را آکنده می‌کند و آنان در آرامشی از جنس رؤیای حضور، همراه با فرشتگان، پرسه زن فضای لاهوتی‌اند.

دفتر تقدیر ورق می‌خورد؛ فردای نیامده در صحیفه محفوظ نگاشته می‌شود و انسان در میان ماندن و رفتن درنگ می‌کند.

ادامه مطلب...

نوشته شده در سه شنبه 96/3/23ساعت 9:27 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

رمضان، دست‌های رحمت خود را سایه سار آسمان مدینه کرده است  .

پانزدهمین خورشید «رمضان»، زلف‌های طلایی خود را روی پنجره‌های گشوده شهر پاشیده است. نسیم ملایمی، بال‌های لطیف قاصدک‌ها را به سماع وا داشته است.

باران، روی شانه‌های خاک گرفته خیابان‌ها می‌زند و «مدینه» از بوی خاک باران خورده، لبریز شده است.

آن طرف تر، فوج فوج ملائکه سبزپوش اند که با سبد سبد ریحانه‌های بهشتی، به خانه «علی علیه السلام» نازل می‌شوند.

کوچه «بنی‌هاشم» است که در‌هاله ای از نور و خنده گم شده است.

و نجوای ملکوتی پدر، که عرشیان و فرشیان را به سکوت وا داشته است.

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 96/3/20ساعت 3:29 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

سفر به خیر، می‌روی با باد ز دیده، می‌روی اما نمی‌روی از یاد .

عجیب نیست، اگر درد تمام وجودمان را گرفته باشد.

عجیب نیست، اگر غم همزاد لحظه‌هایمان شده باشد.

با صدای محزون الرحمن، شهر بیدار می‌شود و زمانه بی‌تو یتیم می‌شود، یتیمی که در تلاطم غربتی سترگ، از هوش می‌رود...

 آتشی در سینه خرداد، زبانه می‌کشد و ما جای خالی کسی را احساس می‌کنیم که حضورش، انقلاب حادثه‌های شیرین را با خود داشت، کسی که انقلاب بزرگ قرن را در آغوش خود پرورش داد و جوانه‌های آن را در دل‌ها کاشت و چون باغبانی دلسوز، به پای آن‌ها نشست و به ثمر رساند.

 نیمه خرداد را گویی چنان با تقدیر او گره زده بودند که سرنوشت ابتدای قیام و انتهای خاموشی‌اش، همه با تقویم آن روز سرخ عجین شده بود!

 مرد حماسه بود، مرد جاودانه کردن از همان آغاز ولادت، که با دلی مطمئن و ضمیری امیدوار، کوچ را به ماندن ترجیح داد.

او دلش زمینی نبود که بماند.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 96/3/11ساعت 10:58 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

دیروز ملت ایران بار دیگر پای صندوق‌های رأی حاضر شدند تا ضمن نمایان ساختن وحدت ملی در برابر دشمنان، سرنوشت کشور را تعیین کنند.

روز موعود فرا رسید. 

همه آمدیم تا 29 اردیبهشت را در تاریخ کشور ماندگار کنیم، آمدیم تا نشان دهیم در صحنه دفاع از ارزش‌های نظام و انقلاب هستیم. 

آمدیم تا بگوییم هستیم و خواهیم بود. 

آمدیم  و حضور حماسی  ما در پای صندوق‌‌های رای تیتر یک اخبار رسانه‌‌های جهان گشت.

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 96/2/30ساعت 12:13 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

گاه رویش گل نرگس فرا رسیده است، امشب، کوچه‌های سامرا، چراغان  به یمن آمدنت چراغانی است. امشب زیباترین گل هستی در دامان نرگس می‌روید.

می‌آید و فرشتگان مقرب، با کاسه‌هایی از آب و شکوفه، به چشم روشنی نرجس می‌آیند.

می آید و جهان به پیشوازش می‌شتابد با سبدهایی از یاس سپید.

با آمدنش کجاوه بهار، فرود می‌آید در کوچه‌های پر درخت انتظار.

با او خزانی نیست و خواب‌های آشفته باغ، به رؤیای سبز رویش بدل می‌شود.

نامش، سپیده‌ای است که دهان آسمان را متبرک می‌کند.

نگاهش، حماسی ترین چشم‌ها را به فروتنی وا می‌دارد.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 96/2/21ساعت 12:8 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

واژه‌ها به مبارک باد قدوم تو آمده‌اند. ای بوته معطر دودمان محمد(ص)! هر روز تکرار می‌شوی و پایانی برایت نیست.

صدای گام‌های تو، کوچه‌های مدینه را به یاد سبز پیامبر می‌اندازد .

قامت تو، نخل‌ها را مبهوت کرده.از کوچه باغ‌های آسمان، ملائکه به تماشای چهره ملکوتیت نشسته‌اند.

تو، نور چشم و مایه دلگرمی پدری. خورشید از روی پر فروغ تو دلگرم می‌شود و هر صبح می‌تابد.تو سیمای پر مهر پیامبر را در خاطر همه تداعی می‌کنی و همه را به یاد پیامبر می‌اندازی.

 باغ، چشم انتظار بهار است. همه منتظرند تا تو بیایی و عطر و بوی پیامبر را بیاوری.

از ابرها باران نور می‌چکد. آسمان، در پوست خود نمی‌گنجد، چهره مهتاب از شرم گل روی تو، گل انداخته.  ستاره‌ها، گرد خانه‌ای می‌چرخند و از ابرها، باران نور می‌چکد. ستاره‌ها، هلهله می‌کنند برای آمدنت. همه چشم در راهند تا تو بیایی.

ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 96/2/18ساعت 10:24 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |


 Design By : Pichak