سفارش تبلیغ
صبا




























دلنوشته ها

از آبشار زادبوم قطره قطره عشق سرازیر می‌شد و از هر قطره دریا دریا جنون می‌جوشید و در دل تک تک مردمان، خروش شناور می‌شد. از پشت شبنم چشم مادران، اقیانوس اقیانوس رشادت و استقامت فوران می‌کرد و رودباری از جان فشانی در رگ‌های فرزندان خاک سرخ، جان می‌گرفت. 

این سوز و گداز کدام «داغ مبارک» بود که چنین شقایق‌های شیدایی را بیدار کرده بود؟چه کسی پیراهن عشق را بر قامت مردان سرزمینمان دوخته بود که دلاورانه، جان بر کف، دل دریایی خود را به ملکوت سپرده بودند؟ ملکوتی که انعکاس آوای «هیهات من الذله» از افق آن شنیده می‌شد.

ترنم عشق به میهن در دل‌ها چه کرده بود که همه در پاسبانی از ذره ذره خاکش، عاشقانه سر می‌دادند تا سرو غرور وطن از ققنوس سرهای به خاک افتاده تا آسمان‌های سرافرازی، سر برون آورد.

شوم خیالان ستم پیشه به امید نفس‌های پلیدشان آمده بودند تا انفجار نور را در حصار ابرهای خصمانه حسادت زندانی کنند اما غافل از آنکه تجلی وحدت در آیینه نور تمام حصارها را خواهد گشود.

هجوم سیاه و وحشت‌آور را نغمه تکبیر و محشر عرفانی جان‌هانابود خواهد ساخت؛ جان‌هایی که قبله‌نمایشان همه راه جبهه‌ها را نشان می‌داد؛ جبهه‌هایی که دلتنگ خاک‌نشینان بی‌ادعایی می‌شد که شور شهادت، تمنای دل‌هاشان بود.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 96/6/30ساعت 9:36 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

در این روز خجستگی عید، روز میلاد صبر، سخن‌ها می‌شود گفت از شکیب موروث، از آشنایی گذشت و ایثار با اهالی قوم شعور...

 پس شگفت نیست که هفتمین وارث عشق نیز ادامه حیات عنایت و عبادت و رهنمونی حقیقت باشد.

 بشتابید به تلفظ نام موکدش که امروز کام تمام شادی‌ها را شیرین ‎تر خواهد کرد.

بگوییم باران، بگوییم ابر، بر دیوارها و معبر‌ها بنویسیم گل.

 مهم نیست کدامین فصل باشد. امروز به هر حال بهار ناگهان است. شکوفه‌زار میلاد او...

بی‌دریغ لبخند شویم. نامی از تنهایی نبریم. سخن از اندوه نگوییم. او غم‌خوار است و طبیب دلتنگی مردمان و پذیرای درد دل‎های پژمرده... فقط لب‎ها را در صدا کردن او غرق کنیم و تپیدن‌های دل را به نسیم میلادش بسپریم.

زمین عطر می‌افشاند و زمان به شادی و هلهله ایستاده که امروز، مولودی مبارک از تبار روشنی به دنیا می‌آید.

فرشتگان، کاسه‌های شبنم در دست، بر زمین فرود می‌آیند و خورشید، ناب ترین بارقه‎هایش را بر خاک می‌بارد.

ای هفتمین نشانه راستی، با کلامت، درهای روشن تفکر را بر ما گشودی و الفبای نورانی صبر و تحمل را به ما آموختی. کوه‌ها به تحسین صبوری‌ات ایستاده‌اند و زمین، نام بلندت را بر صفحه تاریخ، بزرگ می‌دارد.

با ولادت امام کاظم علیه السلام، آفتاب عالم آرای بندگی و عبودیت، بر زمین پرتو افکند و خانه امام صادق علیه السلام را طراوت ملکوتی و عطر شادی پر کرد.

چشم به راه مولود فضیلت‌ها، موسی بن جعفر علیه السلام می‌نشینیم و ندا سر می‌دهیم: ای سرمشق مقاومت و صبوری، ای اسطوره پرشکوه، ای مهربان، خوش آمدی!

 

 


نوشته شده در دوشنبه 96/6/20ساعت 9:25 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

از فرش تا عرش، امتداد فرشته است و نور ... .

و مدینه، چشم به راه طلوع دهمین خورشید، لحظه‌ها را می‌شمارد.

امشب، دل شب، چلچراغی درخشان در آسمان مدینه است. امشب، حرم آسمان، چراغانی ست.

ستاره‌ها، فانوس‌هایی روشن در دست فرشتگان، و ماه، روشن ترین آیینه بر طاقچه آسمان است امشب.

امشب، فرشتگان بر خانه خورشید نهم، سبد سبد گل بهشتی می‌پاشند.

امشب، نوزاد مبارکی به دنیا می‌آید تا خورشید هدایت انسان به ملکوت شود.

مدینه است و شادمانی‌های خانه حضرت جواد.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 96/6/15ساعت 9:27 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

در سخت‌ترین لحظه‌های آزمون و امتحان، شور عشق و بندگی در رگ‌های اسماعیل می‌جوشید و در زلال‌ترین محبت‌های پدرانه ابراهیم، می‌خواست که در پیشگاه طاعت پروردگار قربانی شود .

آسمان، در تپش ثانیه‌ها می‌جوشید و هراس لحظه‌های بعد، در جان و نگاه فرشتگان چنگ می‌انداخت.

اسماعیل، در قربان گاه سر سپردگی زانو زده و گلوی نازکش را به خنجر اطاعت و تسلیم محض پروردگارش سپرده بود.

اراده و ایمان استوار ابراهیم، آتش خشم و کین را در دل شیطان‌هایی که این بار هم وسوسه‌هاشان در پولاد سخت عزم و اعتقاد یکی دیگر از فرزندان آدم راه نیافت، شعله‌ور می‌کرد و خدا، با تحسین و رضا، پیروزی ابراهیم و اسماعیل را به نظاره پرداخت.

ولی خنجر بران و تیز شده ابراهیم، تاب نیاورد بریدن گلوی اسماعیل را؛ که مأمور نشده بود برای بریدن سر اسماعیل؛ مأمور شده بود تا ثابت کند خلوص بندگی ابراهیم را و خداوند، برای هدیه سرافرازی ابراهیم و اسماعیل گوسفندی فرستاد که جای اسماعیل قربانی شد.

 و اینک ماه آخر است. هنگام قربانی کردن جان و دل و هوای رستن در سر است.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 96/6/9ساعت 9:24 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

شب‌کیشان تاریک اندیش پرندگی‌تان را، تاب نیاورند .

از جنس زمین نبودید و آسمان، شما را فراخواند.

انفجار، رودی از گدازه در شریان‌های شهر جاری می‌کند.

پروانه می‌شوید و طعم سرد خاک را بر گونه‌های گر گرفته تان حس می‌کنید. حادثه، از قفا چنگ می‌اندازد؛ پروانه می‌شوید.

گونه‌های اندوه، خیس اشک می‌شوند. دست‌ها بر سینه می‌کوبند. کلمه کلمه می‌بارم و کوچه‌های شهر، سیاه‌پوش می‌شوند.

کلماتم را یارای سرودن از این فاجعه تاریک نیست.

انفجار، تمام خاطره‌ها را فرو ریخته است.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 96/6/8ساعت 9:3 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

تلخی زهر، در جانش چنگ انداخته است آن چنان که به سمت آسمان‌ها عروج می‌کند .

هزاران کبوتر، بی‌آشیانی خویش را بال می‌گسترند در غریبی بقیع.

نفس‌های خاک به شماره می‌افتد، صدای آشنایش می‌آید و نمی آید

خاک، در هم مچاله می‌شود از عظمت و سنگینی نگاهش.

بقیع بر سینه می‌کوبد؛ گوشه‌ای از جگر خویش را گشوده است تا پیکر خورشید را بر سینه بفشارد.

غبار مصیبت می‌ریزد بر پیکر خاک.

کدام ترانه سوخته تراویده است از زبان لحظات که هرآن چه رود، بی‌تابانه سر بر دیواره‌ها می‌کوبند و هرآن چه کبوتر، بال بر این تکه از بهشت خدا بر زمین می‌کشند تا قداست نگاهش را از دریچه‌های بسته خاک حس کنند.

در بقیع، غوغایی است.

ادامه مطلب...

نوشته شده در سه شنبه 96/6/7ساعت 9:42 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

سفری می باید و هجرتی...

و گشودن بند«عادت» از پای «روزمرگی»

و چشیدن آب، از چشمه حیات و پرواز به آنجا که دل ها به عشقش می تپد

و رفتن از صراطی حساس و لغزنده... اما نیک فرجام.

غالبا زائر، مسافر است و زیارت و سفر، توام.

پس در«حج»، زیارت است و سفر، آری سفر به سوی نبض ایمان و مهد قرآن و مهبط وحی...

ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 96/6/6ساعت 9:36 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

امروز حلقه‌های اشک در چشمانم می‌لغزد،

  ملائک نوحه سرایی می‌کنند و آسمان غمرنگ است.

امروز شهادت امام سخاوت‌مندی است که همچون دودمان مطهرش در عبادت و تقوا و گفتار و رفتار زبانزد بود.

قلم، در قالب سوگ، به محضری پر جود و کرم شتافته است تا بنای فروغ خویش را از مصالح ماندگار توسل و شفاعت ساخته باشد.

بادها مرثیه می‌خوانند.

بغداد، سیاه پوش می‌شود.

ادامه مطلب...

نوشته شده در سه شنبه 96/5/31ساعت 10:38 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

آسمان، بغضی چندین ساله داشت و مادران، چشم به کوچه باغ‌های امید دوخته بودند، شاید نشانی از فرزندان حماسه‌ساز خود بیابند.

گل‌های پژمرده لبخند بر لبان همسران، در انتظار بارش ابری در فراسوی زمان بودند و شهر از انتظار می‌تپید. کوچه از عطر یاس پر شده بود.

اشک شوق، در چشم‌ها موج می‌زد. قلب‌ها در سینه‌ها تپش داشت. اضطراب در هق هق گریه‌ها نهفته بود و چشمان انتظار، به آن سوی افق‌های دور دست خیره بودند؛ به آن جا که گل‌های پاک و مقاوم ایثار، در برابر وزش تندبادهای دشمنی، عاشقانه پایداری می‌کردند تا نمادی باشند از استواری این ملت به پا خاسته و از جان گذشته.

همه چیز مهیا بود تا چشم‌ها شاهد بالندگی عشق و ایمان و شور و شوق وصف ناپذیر پرستوهای به آشیان برگشته بود.

هوای شهر، بوی وصال می‌داد. آسمان، از پرواز لبریز بود.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 96/5/25ساعت 11:50 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

به روز فکر می‌کنی. جاده‌های تاریک را آن چنان قدم فرسوده‌ای که حادثه‌ها، چشم‌های جست وجوگرت را می‌سوزانند .

دست‌هایت ورق می‌خورند لابه لای روزها و اتفاقات.

دوربینت را برداشته‌ای و قدم بر کتف‌های کوفته شهر گذاشته‌ای تا اتفاقی دیگر، قدم به قدم تو را همراهی کند.

چشم‌هایت را باز کرده‌ای و می‌نگری. ذهنت طعم غلیظ سوال، را مزه مزه می‌کند.

خبر، همه فصل‌هایت را پر کرده است. بهار و خزان در تو، به نحوی دیگر می‌گذرند.

آنچه را می‌بینی، برای ندیده‌ها می‌نویسی.

ادامه مطلب...

نوشته شده در سه شنبه 96/5/17ساعت 10:45 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |


 Design By : Pichak