کم کم، بوی عید، به مشام میرسد و خانهها در انتظار خانه تکانیاند. فضای دم کرده بازارها و بازارچهها، چانه زدن پی در پی، قهر و آشتیهای مکرر و در نهایت، لبخندهای رضایت. پولهای نو، ماشین های تمیز، صورتهای گل انداخته، خانههای گم شده در عطر خوشگذرانی؛ ماهی های قرمز و... تنها یک روی سکهاند؛ سکهای به نام روزگار. |
نظرات شما: نظر
مولایم! آمدنت نوید ریشه کنی ظلم و ستم را به ما داد اما حال، زمانه پر از ظلم و ستم شده است. تو خود خوب می بینی که فرزندان گوساله پرست سامری در دژ فتنه خیبرشان جمع شده اند و برای نابودی دوستداران دین نقشه می کشند و از پشت خنجر می زنند. امیرا! هیچ راهی برای ورود و نابودی دژ نداریم، جز اینکه تو پا در رکاب بگذاری و دستان یدالهی ات را همچون دستان علی(ع) خیبرشکن، بر حلقه در آن دژ افکنی و سران آن را به هلاکت رسانی. |
نظرات شما: نظر
انتظار یعنی سفر به نقطه تلاقی همه خوبی ها؛ انتظار یعنی تقسیم رایحه گل ها و سبزه ها در پهنه گیتی؛ انتظار یعنی گسترش فرش ایمان در گستره زندگی؛ انتظار یعنی امتداد نگاه صالح بر گام های مصلح؛ انتظار یعنی تمامی قلب را به قائم بخشیدن؛ |
نظرات شما: نظر
یک، دو، سه، و عقربه ی هستی، در جستجوی تو مدت هاست که بر مدار عشق، پرسه می زند. تمام ساعات، آهنگ دلنشینِ ظهری دل انگیز را انتظار می کشند و تمام دقایق، به تو اشاره می کنند.... و هنوز عقربه ها می چرخد و کسی نمی داند که این سرگردانی ممتد، کی تمام خواهد شد؟! ای مرکز پرگار هستی! با من بگو، چند بار دیگر باید دور دنیای غربت خود بچرخم تا حضور آسمانی ات مرا در بر بگیرد؟! چند دور؟! با من بگو! وسعت این همه اندوهِ بی تو بودن را، تا چند بشمارم که در حجم کوچک این اعداد حقیر، به شماره آید؟! تا چند؟! |
نظرات شما: نظر
ای خدای بزرگ ! ...
این منم، کوچک ترین عاشق بزرگی ات؛ که دستانم را با سبدسبد التماس، فقط به شوق چیدن سیبی از معرفت تو، به آسمان ها بلند کرده ام!
دستانم را بگیر و ذرّه ذرّه ی وجودم را در لحظه لحظه ی حضورت حل کن و در گوشه گوشه ی قلبم، فانوس فانوس، روشنایی بیاویز!
خدایا! ... تو را حس می کنم، درست مثل نسیمی که نرم و ملایم، در سکوتِ گندم زار می پیچد و توفانی از آرامش، برمی انگیزد.
بوی تو را که خوشبوتر و دل انگیزتر از عطر تمام گل های عالم است، با تمام وجود، نفس می کشم تا از شمیم حضورت، بهشتْ بهشتْ، اشتیاق و معرفت، در کویر هستی ام بشکفد.
خدایا! این آتشی که شعله هایش تا عرش زبانه می کشد و فرشتگان را به التهاب می افکند، ناله های سوزناک و خواهشِ روح آشفته ی من است که از ژرفای زندان تاریک تن برخاسته است. و تو را به تمنّا، می خواند.
خدایا! مسافر سرگردانی را که در دوراهی وجود مبهوت مانده است، دریاب.
ای مقصد و منتهای دل ها! مرا در بی کسی هایم تنها مگذار و به من جاده ای را نشان بده که مستقیم به در خانه ی تو می رسد.
نظرات شما: نظر
دعا کردم که پیش از آن که قلبم تا ابد خاموش گردد؛
بیایی ای سراپا خوب!
و روحم را زچنگال هراس انگیز غفلت ها رها سازی
و تا آخر زمانی که نفس در سینه ام ـ این سینه خاموش ـ می ماند
به یادت انتظاری از تبار دوستی را میزبان باشم
بیا ای شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم!
بیا و چشم هایم را از این چشم انتظاری ها رهایی بخش
که این زندان حزن انگیز
برایم کلبه ای لبریز از عطر خدا باشد.
نظرات شما: نظر
دلهایمان ریش بود از دیدن غربت امامانمان و دلگیر از کوتاهی زمان دیدار که مجالی نیافتیم تا عقده دل بگشاییم اشک پرده پرده در چشمانمان نقش میبست و دریا دریا جاری میشد دلم تب کرده بود و لرزی جانسوز همه وجودم را در برگرفته بود عازم کاظمین شدیم با ورود به حرم احساسی شیرین و آشنا تمام وجودم را فراگرفت احساس میکردم وارد مشهد الرضا (ع) شدهام دلم آرامتر شده بود نسیمی خنک نوازشگر تن و روحمان شده بود در تب و تاب بودم که هر چه زودتر مشرف شوم مشرف که شدم دلم را گره زدم به ضریح باب الحوائج از غربت فرزندانشان گفتم و از غم دوریمان نالیدم و برای ظهور منتقمشان دعا کردم |
نظرات شما: نظر
صدایت را می شنوم. آسمان روبه رویت سر خم می کند. چشم هایت را می شناسم، فانوسِ کوره راه های مقابل است. پنجره ها آهنگ گام هایت را ضرب می گیرند. خورشید از شوق، پیراهن نور می درد و شهر، هیجان های خویش را دف می زند. زمین انبساطی از شوق می شود، جمعه های در راه، آب می پاشند و اسفند دود می کنند؛ جمعه های در راه، بال می گیرند و پله های هزار ساله شان را می شکافند؛ جمعه های در راه، بوی پونه می گیرند؛ باران آرام می زند، آن گونه که خاک بوی عروج می گیرد. |
نظرات شما: نظر
کلمه باران میشوم نمیدانم کدام راست است و کدام دروغ حقیقت چیست نمیدانم |
نظرات شما: نظر
تاسوعا فرا رسیده بود و باید عازم سامرا میشدیم دل و چشمم دیگر جدالی نداشتند و همنوا اشک میریختند چه سخت بود دور شدن از کربلا تمامی وجودم تمنا میکرد از این رفتن باز مانیم ... اما تقدیر چنین بود و مجال حضور بیش از سه روز ممکن نبود عازم سامرا شدیم در مسیر از ناامنی شهر سامرا گفتند و مشکلات احتمالی پیش رو قبل از پیاده شدن شهادتین گفتیم و با گامهایی استوارتر به سمت حرم راهی شدیم مرغ دل خود را به دیوارهای قفس استخوانیش میکوبید و بیتاب زیارت بود |
نظرات شما: نظر



















































































