سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
تاریخ : شنبه 95/11/2 | 11:27 صبح | نویسنده : حمیده بالایی

میان شعله‌ها جان می‌فشانی

 پر ققنوسیت را می‌گشایی

تو را با مهر مردم می‌شناسند

خلیل اللهی و آتش نشانی

شعله‌های سرکش و خشمگین و سوزان را فرو می‌نشانی با دنیایی از دلهره.

خط‌های سرنوشت بسیاری از انسان‌ها به پیشانی تو گره خورده است.

سرنوشت‌های سوخته را با ابرهای عشق، به بهار پیوند می‌زنی و هر کجا که قدم می‌گذاری، امید جوانه می‌زند.

ادامه مطلب...


تاریخ : پنج شنبه 95/10/23 | 3:18 عصر | نویسنده : حمیده بالایی




تاریخ : دوشنبه 95/10/20 | 10:33 صبح | نویسنده : حمیده بالایی

گویی دلتنگی‌هایش قاب شده‌اند در گوشه گوشه آسمان؛ تمام راه لبریز از تصویر غربت است؛ غربتی که از غریبانگی‌های خواهری در غروب گاهان دل سرازیر می‌شود و مسیری غمگسار از فراق برادر را می‌سازد .

باید دل بی‌قرار خواهر با دیدار برادر آرام شود. باید دلتنگی‌ها را از قاب درآورد و زیبا تصویر دیدار را در خاک تا افلاک حک کرد. باید تمام جاده‌ها پیموده شوند تا فاصله‌ها کنار روند و اندوه فراق در استقبال و آغوش دیدار ناپدید شود.

باید کاروانی راهی شود...

کاروانی در راه است؛ کاروانی که برای رهایی از دلتنگی‌های آغشته به غربت می‌کوچد؛ برای رهایی از شراره‌های شعله خیز فراق، برای رهایی از فریب و نیرنگ، گویی خبر نیرنگ تا آن سوی مدینه رسیده است.

کاروانی در راه است؛ کاروانی که مرکب رسالت است؛ رسالت خواهر؛ خواهری که زینب‌وار بار ولایت را بر دوش خواهد کشید. این‌بار خواهر دیگری از پشت تل زینبیه‌ای در کویر، به رویای دیدار برادر چشم می‌دوزد.

گویی مغز ثانیه‌ها دلهره حادثه‌ای را دارند.

ادامه مطلب...


تاریخ : شنبه 95/10/18 | 9:33 صبح | نویسنده : حمیده بالایی

تاریخ ورق می‌خورد، قلم شادمانه می‌نویسد و یازدهمین همای اخلاص بر دوش شیعه می‌نشیند.

بوی اقاقی‌ها آسمان را بغل می‌کند. بت‌شکن دیگری می‌آید تا بت‌های شک و کفر را براندازد .

شرقی‌ترین شکوفه‌های شکوه، دامن دامن از آسمان مدینه می‌بارید و شادباش فرشته‌های شکوفه پوش، نثار لحظه‌های زردرنگ و زنگار خورده زمین می‌شد.

شب برات بود و سپیده دم برکات. آفتاب از همه سوی لحظه‌ها، طلوع می‌کرد تا زمانه به درک عمیق روشنایی برسد.

مدینه غرق در شادی بود و ربیع الثانی غوطه ور در سروری ناگزیر.

پروانه‌های شوق، پی در پی می‌آمدند و شالی از پرواز بر دوش نسیم می‌افکندند.

درخت‌ها تا پرنده شدن قد می‌کشیدند و لحظه‌های سرنوشت ساز، در شوق جوانه می‌زدند.

 بوی خوش نسیم نیایش، سرتاسر جهان را غرق در آهنگ شکوفایی کرده بود.

ولایت سبز حضرت امیر علیه السلام یک بار دیگر در تبسم معصومانه طفلی، تجلی کرده بود و خنده‌های پی در پی‌ امام حسن عسگری علیه السلام تازه‌ترین شعر مولا را می‌سرود و سرشارترین اشتیاق به دریا پیوستن را به جریان در آورده بود.

مدینه، عطرآگین عطوفت و طراوت لطیف اطلسی‌ها بود.

آسمان از آواز بال ملایک سرشار است.
ادامه مطلب...


تاریخ : پنج شنبه 95/9/18 | 9:35 صبح | نویسنده : حمیده بالایی

حلقه محاصره، تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌‌شد. حتی دیوارهای خانه‌ات، چشم و گوش دشمنانت شده بود  .

در جایی که سربازان دشمن، حلقه شده بودند در و دیوار خانه‌ات را؛ جایی که نفس‌هایت را می‌‌شمردند، ذکرهایت را، پلک زدن‌هایت را، نمازهای طولانی‌ات را، آیات خیس قرآنی که می‌‌خواندی.

بیشتر از هر کس و هر پرنده‌ای، حال پرنده‌های گرفتار را می‌‌فهمیدی.

دنیایت را تنگ‌تر از قفس کرده بودند؛ حتی حرف زدن را با اطرافیانت برایت دشوار کرده بودند.

ادامه مطلب...


تاریخ : یکشنبه 95/9/7 | 9:37 صبح | نویسنده : حمیده بالایی

حکایات خزان طولانی بود، اما دستان سبزت درخت جاوید زندگی را در دل‌های مدینه ای، کاشت !

سال ها بود که خلقت با همه عظمتش، گستردگی‌اش، بردباری‌اش، آمدن تو را انتظار می کشید و چشم به راه آمدنت نشسته بود تا راز آفرینش خود را بیابد و نگین یک دانه خاتم آفرینش را بنگرد!...

از آن شبی که در حرا به میهمانی آیه‌های نور رفتی تا شامگاهی که در تالار عرش به معراج حضور خوانده شدی؛ از همان نیم روز که در خاک تفتیده حجاز به نماز ایستادی، تا آن روز که در شعب ابی‌طالب سنگ بر شکم می‌بستی... همه و همه نشان از آن داشت که غنی‌ترین فقیر که دریای وجودش کام تشنه عدالت را سیراب می کرد، آمده تا در جهانی مرده و پژمرده، امید بدمد و ریسمان های قطع شده میان زمین و آسمان را دوباره پیوند بزند و عدالت و توحید که گمشده‌های جهان بودند، را به میدان حیات بازگرداند...

مرور می‌کنی خاطرات هزار ساله نوح را، تنهایی آدم را، زخم‌های ایوب را و امتحان ابراهیم را. با آمدن آدم علیه السلام آمده‌ای و بعد از عیسی علیه السلام به پیامبری رسیده‌ای.

ادامه مطلب...


تاریخ : شنبه 95/8/29 | 3:31 عصر | نویسنده : حمیده بالایی

به چله‌نشینی آن اتفاق بزرگ برگشته است؛ به چله‌نشینی نیزه‌های شکسته و علم‌های افتاده؛ به چله‌نشینی هجوم دردها و داغ‌ها؛ به چله‌نشینی چکاچک شمشیرهایی که در نیام آرام نمی‌گرفتند .

به چله‌نشینی آمده است، با کاروانی از هم سفران جامانده.

آمده با اشک‌هایی از درد عزیزان، روان.

با کاروانی که نای برگشتن ندارد، کاروانی که رقیه (س) را همراه ندارد.

آمده تا از گم شدگانش شاید خبری بگیرد.

آمده تا شانه در شانه دشت سر بر سنگ‌های داغ بگذارد و بگرید.

آمده تا از باد خبری از لاله‌هایش بگیرد.

ادامه مطلب...


تاریخ : چهارشنبه 95/8/26 | 4:43 عصر | نویسنده : حمیده بالایی

این روزها هرچه زمان می‌گذرد و به اربعین نزدیک‌تر می‌شویم، به خیل عاشقانی که همراه با کاروان اربعین و نه با پای جان که با پای دل طریقت عشق می‌کنند، افزوده می‌شود .

شور اربعین، چنان شعوری را در دل‌های مردم ایجاد کرده است که زن و مرد، پیر و جوان، دانشجو و طلبه، کسبه بازاری و کارمند و همه اقشار مختلف را می‌توانی در کاروان عاشقان اباعبدا... الحسین (ع) ببینی که برای زیارت این امام همام در روز اربعین، کوله‌بار سفر برمی‌دارند تا به میعادگاهی برسند که برای آن کیلومترها مسیر را با خلوص دل پیموده‌اند.

خیل عظیم عاشقان که خود را برای سفری آماده می‌کنند که ره‌توشه آن عشق به ولایت و دلدادگی در مسیر شهدا است، آنان نه با پای جان که با پای دل قدم در این مسیر می‌گذارند تا با پیوند دل‌هایشان به حرم سالار شهیدان، بار دیگر با آرمان‌های شهدا تجدید بیعت کنند و فریاد آزادگی و آزادی‌خواهی حسین (ع) را بر تارک سرزمین‌های مستکبران و ظالمان عالم سر دهند.

مستکبرانی که این محبت و ارادت مردم به امام بزرگوارشان که در تاریخ 1400 ساله همواره تکرار شده و می‌شود را برنمی‌تابند و نمی‌توانند عنان در کف بدارند و با تبلیغات سوء در تلاش برای کمرنگ جلوه دادن این حضور و اجتماع عظیم هستند، آن‌چنان‌که در بازتاب خبرهایشان هم این موضوع مشهود است.

ادامه مطلب...


تاریخ : چهارشنبه 95/8/26 | 4:41 عصر | نویسنده : حمیده بالایی

به آب زد.

غبار راه را به فرات سپرد و راه افتاد؛ با پاهایی که به فرسودگی و ناتوانی رسیده بودند.

پیش رفت؛ درحالی که به قامت دوست و هم سفرش تکیه داشت.

در هر قدم، عطر مقدس نام های خداوند را در هوا منتشر کرد. وقتی به مقصد رسید، دست بر قبر نهاد و سلام کرد؛ ولی فضای اطرافش را سکوت، فراگرفته بود.

با دلی شکسته گفت: آیا دوست، جواب دوست خود را نمی دهد؟

باز در محاصره سکوت بود؛ شاید خیره شد به آسمان! شاید هم به خاک و بعد زمزمه کرد چگونه جواب گویی درحالی که بین سر و بدنت جدایی افتاده است؟

سلام بر  اربعین!

ادامه مطلب...


تاریخ : شنبه 95/8/15 | 2:41 عصر | نویسنده : حمیده بالایی

ای  شام! ای دیوارهای تا همیشه نامرد!

صدایت، آهنگ ناموزون دشمنی است، خاک در هم خواهد پیچید آن چنان که نعره می‌زنی

چشم‌هایت گودال‌های جهنم است که شعله می‌کشد بر خاک

هوایت دوزخی است، آبستن حادثه‌هایی تلخ.

ای شام! ای پیچیده در حرارت عصیان!

آرام‌تر بزن این تازیانه‌های پی در پی را که از جای تازیانه‌ها، هزاران بهار جوانه خواهد زد. 

ادامه مطلب...


       

  • paper | آنک بات | پارس خودرو