سفارش تبلیغ
صبا ویژن




























دلنوشته ها

حلقه محاصره، تنگ تر و تنگ تر می شد.

حتی دیوارهای خانه ات، چشم و گوش دشمنانت شده بود. در جایی که سربازان دشمن، حلقه شده بودند در و دیوار خانه ات را؛ جایی که نفس هایت را می شمردند، ذکرهایت را، پلک زدن هایت را، نمازهای طولانی ات را، آیات خیس قرآنی که می خواندی.


بیشتر از هر کس و هر پرنده ای، حال پرنده های گرفتار را می فهمیدی. دنیایت را تنگ تر از قفس کرده بودند؛ حتی حرف زدن را با اطرافیانت برایت دشوار کرده بودند.

دور تا دورت، سپاه بود و سرباز و تو همچون سرداری، در محاصره این همه سرباز بودی؛ سرداری بی سپاه که با هیچ کس سر جنگ نداشت، سرداری که هیچ خونی نریخت و هیچ قلعه ای را فتح نکرد، با سربازانی که اطرافش بودند.  اگر فتحی هم داشت دل های عاشقانی بود که بوی حقیقت را از نفس هایش فهمیده بودند.

سردار فاتح جان های بی قرار بودی؛ سرداری بی سپاه، سردار عاشق، سردار بی شمشیر، آشنای پرنده های در قفس. رودها، مسافر دریای چشم هایت شدند، بهارها، رد پایت را می جستند تا سبز شوند. هنوز خاک های باران خورده، بوی روزهای دلتنگی ابرهای بی قرار دیدنت را می دهند.

ای تمام تنهایی! ای تمام غربت! کسی از ژرفای غریبی ات آگاه نشد و کسی غریبانه های اندوهت را نشناخت!

هیچ کس پی به راز نگاهت نبرد؛ آن گاه که عطر حضورت را فوج فوج دشمن، در میان گرفته بود و چون گل، در احاطه چشمانی خوارتر از خار، درس مهر و عاطفه، به آسمان و زمین می آموختی.

مولای من!  ای یازدهمین تجلی نور احمدی(ص)! درد را چه عمیق درک کردی، تبسم قدسی لحظاتت، همه صبر بود و اشک های هماره نیمه شب هایت، تمام شوق وصال!

می نگریستی که حقارت دنیا، در تغافل مردم، به ارزشی جدال برانگیز تبدیل شده است و رنج می بردی از این که انسان، آن سوی این هیچستان خاک را جست وجو نمی کند و به فراتر از خود نمی اندیشد!

مهربانی محض بودی و صبر تمام! زنجیرهای اسارت را بر دست و پای خود تحمل نمودی تا مردم، زمین گیر نشوند؛ تا جهانی را از اسارت در خاک برهاند.

زهد، کمترین ثمره درخت ایمان توست و کرامت، کوتاه ترین سایه شاخ و برگ های عظمتت.

می گفتی «زیبایی چهره، جمال برون است و زیبایی عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرت را بیماری، به یغما برده؛ در حالی که 28 بهار، بیشتر از عمرت نمی گذرد.

تن امام بیمار است؛ اما نه از زهر معتمد، نه از سختی زندان های طولانی مدت؛ بیمار این همه نادانی قوم جور است.

کلید معرفت زمانه می رود. باب علم نبوت پر می گشاید؛ در حالی که خسته است از جهل و حسادت خلیفه و از پراکندگی امت.

آن روز، نگاه تاریخ، شاهد غربت امامی بود، که هم چون جدش، امام موسی کاظم علیه السلام ، تشییع می شد؛ امام غریبی که تنهایی اش را آسمان، هیچ گاه فراموش نخواهد کرد! امام غریبی که تنها فرشتگان الهی، پرستاران خلوت رنجوریش بودند!

مولا جان! درود بر تمام تنهایی ات، که حتی از دیدن فرزند، محرومت کردند!

درود بر غربت دیر آشنایت، که یاد مدینه را در نگاهت زنده می کرد!

مولا جان! دست هامان خالی، چشم هامان پر از اشک و سینه هامان از داغ شهادتت، لبریز است.

فانوس به خون نشسته مژه هامان را نذر سقاخانه عشق می کنیم و پیشانی ارادت به آستان آسمانی ات می ساییم؛ باشد که روزی در حریم کبریاییت ما را میهمان کنی!

 


نوشته شده در چهارشنبه 92/10/18ساعت 4:43 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |


 Design By : Pichak