سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران




























دلنوشته ها

ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 89/3/31ساعت 1:20 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |



روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد .

ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 89/3/31ساعت 12:49 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 89/3/31ساعت 10:2 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 89/3/30ساعت 9:36 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 89/3/29ساعت 1:58 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 89/3/29ساعت 10:19 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟  

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم ! 
ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 89/3/29ساعت 10:17 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف دوستی به تازگی در مورد تو می گفت....
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: 
- قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای. مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.

نوشته شده در شنبه 89/3/29ساعت 10:6 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 89/3/26ساعت 12:46 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |



جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد. 

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 89/3/26ساعت 12:30 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >

 Design By : Pichak