سفارش تبلیغ
صبا ویژن




























دلنوشته ها

فصل یتیمی گل هاست و موسم گفته های پرپر کودکان در جست وجوی پدر، عمو، برادر ... .

گهواره ها خواب باران می دیدند و نسیم نمی وزید لالایی گهواره ها را.... نسیم نمی وزید مگر به قصد دامن زدن شعله ها و شعله ها از دل ها و سینه ها رو به آسمان زبانه می کشید و آسمان، فرشتگان گیسوپریش خود را برای نجات شاپرکان خردسال فراخوانده بود.... فرشته ها اما به زمین نمی رسیدند، در همان لابه لای عرش و فرش، جان می سپردند تماشای کارزار ستم را.... سنگ ها در آسمان پرواز می کردند و به آیینه ها برمی خوردند.


تیرها از دهان کمان چون کلامی زهرآلود به دل های زلال پرتاب می شدند و نیزه ها چون کینه ای ضخیم، در سینه های مهربانی فرو می رفتند. پیکار نبود، کفر بود؛ نبرد نابرابری که لشکر خدا را زیر لگدهای شرک گرفته بود و تکفیر آیه های پروردگار را به اصرار و اشتیاق، اسب می دوانید بر سینه قرآن های شرحه شرحه روی خاک....

کویر از آن روز ترک برداشت که پیشانی خورشید را سنگ های تاریکی نشانه گرفتند. کویر از آن روز بی حاصل و بایر شد که لب های خون خدا در خشکی ستم و تحریم آب شهید شد. آب را از رگ های سزاوار دریا برون کشید گرمای ستم پیشه آن پیکار....

و زمین به احتکار تمام قطره های حلال نشست... و دشت های حرام، خون سروهای بهشتی را مکیدند تا سرخ رو بمانند و گرگ های طمع کار، باران نیامده را جشن گرفتند و در سوگ باغ سوخته دست افشانی کردند.

سخن از قحطی مروت نیست؛ سخن از فراوانی قساوت و شقاوت و کفر است که از همه سو در خاک ریشه دوانید و ریشه های سبز عشق و ایمان را بی جرعه رها کرد تا نشانی از سایه سار درختان ایمان بر زمین نماند.

سخن از دشنه ها در پرواز پرستوها نیست. سخن از رسم پلیدی کرکس هاست که پریدن هرزگی هاشان به هر سو، می خواست آیین پاک کبوتران را از یاد روزگار ببرد، اما مرگ، پایان کبوتر نبود. مرگ، اندوه به سر رسیدن مکتب زندگانی نیست. مرگ پیراهن سیاهی نیست که بر تن لحظه ها زار بزند و انتقام خون حقیقت را دست بردارد.

تاریخ، گواهی می دهد که عاشورا نخواهد مرد.

خدای تا ابد و پاینده، خون های ریخته معصوم را در رگ های تمام روزگار جاری کرد و پایان غروب آن قصه را، آغاز تمام شور و قیام هستی قرار داد. هنوز قصه به پایان نرسیده است. هنوز خون خدا نبض می زند و حقیقت را به خروش در می آورد. هنوز «دریا» ایستاده است و به انتقام آفتاب تشنه می اندیشد. هنوز خدا شمشیرهای در نیام را به خون خواهی عشق مبعوث می کند.

کوچه ها و خانه های زمین نذر تواند؛ با این همه پیراهن سیاه که بر دوش دارند.... روزگار، این روزها نذر توست که صدای گریه هایش از همه سو به گوش می رسد و هستی پر شده است از نام تو.

به هر طرف چشم می دوزم، زمین را مجنون و گریبان چاک می بینم.

محرم، صدای نذرهای بی وقفه ای است که رستگاری خویش را به درگاه خدا ضجه می زنند و دست به دامان مظلومیت تو می شوند.

 محرم، دلتنگی ها و عقده های تمام بشریت است که سر بر شانه های غم گسار تو، غم تو را بهانه می کند و تمام رنج های زمین را می گرید. محرم، چادر سیاه و معصوم بانویی است که در کوچه ها و خیابان های سوگوار می گردد و تمام دل های مجروح را مرهم می آورد.

من داغ گناه بر پیشانی و داغ عشق تو بر دل، ماتم زده تمام خطاها و روسیاهی خویشم. پیراهن سیاه من، اندوه دور شدن از راه و رسم توست. دست هایم را بگیر که محرم و عاشورای هر سال تو را تنها به شوق رهایی از این همه گناه اشک ریخته ام و با صدای تمام سوگواران تاریخ صدایت کرده ام....

سلام بر تو ای خون خدا که به شمشیر کفر و ستم بر خاک ریختی! سلام ای فرزند پیامبر خاتم! ای فرزند عصمت علی و فاطمه! «انی سلم لمن سالمکم»؛ با تو عهد می بندم که دوستداران تو را دوست بدارم و مهر پیروان حقیقی ات را از دل نرانم.

«و عدو، لمن عاداکم»؛ با تو پیمان می بندم که کینه دشمنانت را هرگز از یاد نبرم و سیه روزی منکران تو را فراموش نکنم.

دلخوشی تمام هستی من، سلامی عاشقانه است به درگاه تو؛ سلامی که اشک می شود و ناله کنان صدایت می زند و دل باخته خود، ملکوت صدای تو را می بیند که به جواب، لب می گشاید.

السلام علی الحسین!

سلام بر لب های تشنه ای که عطش خود را هیچ وقت آشکار نساخت؛ مگر بر روی لب های علی اکبر علیه السلام!

السلام علی ساکن کربلاء!

کربلا، بیت الاحزان همیشگی فرشتگان آسمان است؛ تا آن گاه که منتقم خون حسین قیام کند.

سلام بر بدن هایی که از شوق دیدار خدا، قطعه قطعه شدند!

سلام بر اجساد مطهری که عریان شدند تا لباس بهشتی بر تن کنند!

سلام بر خون هایی که جاری شدند تا برای درخت اسلام آب حیاتی شوند!

السلام علی الرأس المرفوع!

سرت را بر نیزه نهادند تا قرآن بخوانی...؛ پس بخوان: و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.

سلام مرا تنها پاسخی آرزوست از لب های تبرک تو که تا قیامت رهین کرامتت بمانم و تا ابد، سر از عشق تو برنتابم. سلام بر تو.

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 93/8/14ساعت 9:38 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |


 Design By : Pichak