سفارش تبلیغ
صبا




























دلنوشته ها

سجاده اش همیشه رو به عرش، باز بود؛ اما نزدیک بینان تنگ نظر، ابوتراب را از آن عالم ناسوت می دانستند، عالمی که عطرآگین از قدوم مبارک حضرتش بود و از همراهی جنابش مسرور !

وقتی سجاده اش را می گشود و آماده نماز می شد، «عطر لا فتی»ی حضورش، فضای خاک را فرا می گرفت و ساکنان آسمان برای اقتدا به حضرت، از همدیگر سبقت می گرفتند! تا مگر تواضع کلامش، مشام جان آنان را با عطر عاشقانه های «علی علیه السلام » آشنا سازد؛ عاشقانه هایی که تنها می توانست از بیان خاشعانه علی جاری شود؛ علی!

علی و نماز؛ دو یار جدا ناشدنی، دو آیت عظیم الهی، و دو اقیانوس بی کران، آکنده از گل واژه های: قد أفلح المومنون؛ الذین هم فی صلاتهم خاشعون (مومنون: 1 و 2)

در رحمت به سوی شیعه باز است

خدا را چون علی روح نماز است

علی آیینه عشق الهی

علی مصداق اعجاز «نماز» است

رکوعش شاهد انفاق، کایشان

نگاهش هر زمان مسکین نواز است! 

ساعت گلچرخ به مدار جذبه رسیده است! این تپش های دل جبرییل است وقتی قنوت عشق را می بیند؛ این سکوت عرش است، پیش دریای سخا، و خدا می داند کدامین لحظه را انتخاب کند.

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 93/7/26ساعت 2:1 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |


نوشته شده در پنج شنبه 93/7/17ساعت 2:39 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |


نوشته شده در پنج شنبه 93/7/17ساعت 2:37 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

از نیمه ذی حجه می آید و آسمان، رخت پیراهن آبیش را با ابرهای سپید می آراید.

آسمان امامت تولد دهمین ستاره را به نظاره نشسته است.

و زمین چشم به آسمان دوخته و منتظر بارش رحمت است.

شوری شیرین مدینه را فرا گرفته است.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 93/7/17ساعت 1:8 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

این جا عرفات است. این جا چشم عاشقان به آسمان است. این جا ملکوت «ادعونی استجب لکم» است و آسمان از صدای بال فرشتگان لبریز است. این جا، از لابلای چادرها، بوی خدا می آید. و تو ای مسافر سرزمین عرفات، بال‌های نیایش‌ات را بگستران، برکه چشمانت را متلاطم کن و همصدا با ملایک نغمه «یا رب، یا رب» زمزمه کن .

ای مهدی فاطمه(عج)، ای گم شده دل‌ها، شنیده‌ام به عرفات می‌آیی! در کدام گوشه با خدا به نجوا ایستاده‌ای؟ می‌دانم که بارها دلت را به درد آورده‌ام. اما امروز شوق تو سراسر وجودم را فرا گرفته است. آغوش پیراهن یوسفی‌ات را به چشم‌های شرمسارم بگشا و هق هق گلویم را با نگاه دریایی‌ات آرام بخش.

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 93/7/12ساعت 11:13 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

باید بر سر بکوبد تاریخ، از شومی این اتفاق، از تلخی زهری که جرعه جرعه در کامش فرو ریخته می شود.

باید بر سینه بکوبد مدینه، سنگینی این داغ را، آن گاه که پلک های حادثه باز می شود روبروی نگاه لبریزش، آن گاه که دست های مهربانش چنگ می برند در تراکم سیاه خاک .

دیگر این آسمان آسمان نیست؛ بی گشودگی چشم هایش به بی کرانگی افق. دیگر این خاک به افلاک نمی رسد اگر رد گام های نورانی اش کشیده نشود بر پیوستگی سنگریزه های مکه.

صفحات کتاب تاریخ ورق نمی خورد، بی جذبه کشف و شهودش.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 93/7/9ساعت 4:42 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

این چه دردی است که ریشه می دواند تا اعماق خاک، این چنین بی رحمانه،

این کدام حادثه است که بال می زند در آسمان خاکستری تاریخ؟

از تو باید گفت، اما کدام کلمات عزادار قادرند مهربانی ات را جریان دهند در شریان های این خاک دیرپای ظلم زاد .

با کدام بال از جنس نور می گذری از خاک، که هنوز هر آنچه چشم، به یاد تو خیره بر آسمان مانده اند؟

 نهمین بهار رسیده! هوایت آغشته از شکوفه های پرپر. نگاهت جذبه رسیدن و عبور.

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 93/7/3ساعت 6:19 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |


 Design By : Pichak