سفارش تبلیغ
صبا ویژن




























دلنوشته ها

هنگامی که گفتی "والارض بعد ذلک دحاها" زمین مباهات کرد که به همه گفتی برای نمایان ساختن خانهات گسترده شده، آب ذوق زده شد که به فرمان تو فرو نشسته تا زمین خانه‏ات نشان داده شود و ما هم امروز وقتی کتاب آسمانیت را می‏خوانیم به ارزش آن روز باشکوه پی می‏بریم.

بیست و پنجم ذیقعده، یکی از واپسین روزهای اولین ماه حرام ، روزی که به گواهی تاریخ سالروز ولادت ابراهیم خلیل ا... (ع) است و به روایتی ولادت عیسی مسیح (ع).

روزی که پیامبر عظیم‏الشان اسلام (ص) به همراه هزاران حاجی مدینه را به قصد حجه‏الوداع ترک کرد و در روایتی نیز آمده است که قائم آل محمد (عج) در همین روز قیام خواهد کرد.

  ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 90/7/30ساعت 1:25 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

در خلوت تنهایی ام، برای نبودن تو می گریم. هم صدا با هق هق باران که روی پنجره اتاقم غریبانه می گرید.

در این پاییز رنگارنگ، لحظه هایم بی تو چه بی رنگ است و اندوه نبودنت، لحظه های دلتنگی مرا، دلتنگ تر می کند. تو که نیستی، گویا کسی نیست. تنهایم در میان هزاران تنهای دیگر! اندوه تنهایی مرا بی تو پایانی نیست. عزیز دل زهرا! بیا. در این پاییز تنهایی از همیشه عاشق ترم. دلتنگ عبور آن لحظه هستم که باد، بوی پیراهنت را برای شفای چشمان بیمارم آورد!

آقا! باز جای تو خالی است و سهم من از پاییز، کوچه، کوچه تنهایی است... .

خسته دلی گفت: آن روز که نگاهم به نگاهش درآمیزد، عهد مرا پایانی نیست.

گفتمش: از آن روز که قلبم به رشته قلبش درآویخت، عهد مرا پایانی نیست.


نوشته شده در چهارشنبه 90/7/27ساعت 3:58 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

دیروز، قامت که می بست، سربلند می شدیم.

بودنش، تابیدن خورشید در آسمان بود؛ نه از پشت ابر، نه در پس پرده! وعده هزاران ساله تاریخ اینجا بود، روی همین زمین...

در میان همین مردم. همه او را دیدند؛ پس انکار آمدنش اشتباه بود.

بعدها گفتند: رفته، ولی کسی باور نمی کند! او تازه آمده. آمده تا بماند. آمده تا همه هم بمانند.

او مُنتَظَر، ما مُنتظِر... می بینی، فرق ما فقط یک حرکت است، یک ظهور است، یک انقلاب... .

و امروز ما هنوز سربلندیم و در انتظار او... . منتظِر، سربلند و جوان؛ سه رأس منشور زندگی امروزه ماست.


نوشته شده در چهارشنبه 90/7/27ساعت 3:55 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

دل می آید با مژده ای از پروازهای نرم تر از حریر. این بار می آید و قصیده های هیجان را که از عشق آموخته است، بر سینه لحظه های تنهایی سنجاق می کند.

نگاه کن به وقتِ قشنگ مفاتیح و این همه نگاه مثل خود. به قاب های لطیف «یا وجیهاً ...» که آویخته بر عرش است.

نگاه کن به پروانه های گلرنگ توسل که زینت بخش محفل صمیمی شب اند.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 90/7/27ساعت 3:51 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

الهی! بار دیگر به درگاهت آمده ام، اما نه مثل همیشه! که این بار از زبان امیر مؤمنان (علیه السلام) با تو سخن خواهم گفت و الفاظ و کلمات عاشقانه آن بزرگوار را پیشکشت خواهم کرد؛ هر چند که زبان قاصر است از بیان چنین کلماتی و عقل ناتوان از درک چنین مضامینی!

الهی! تو را به محمد (صلی الله علیه و آله) و فرزندان پاکش قسم می دهم که صدایم را بشنوی و فریادم را بی پاسخ نگذاری که می دانم استجابت هر دعایی نزد تو در گرو توسل به محمد (صلی الله علیه و آله) و خاندان مطهرش است.

ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 90/7/25ساعت 1:7 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

بوی تو می آید؛ حتی از دورترین فاصله ها، حتی این جا که من ایستاده ام و هر روز، در غبار شسته می شوم و در تاریکی شناورم.

بوی تو آن قدر گسترده است که گستره زمان را در می نوردد.

و مکان در برابر قدم هایت، نامفهوم ترین حرف است؛ چرا که وجود تو پیش از بروز زمان در شادابی عشق خدا روییده بود و عطر شادی بخشِ بودنت، فراتر از مکان و ماده و خاک، از نور عاشقانه سجده فرشتگان سرشته شده است.

ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 90/7/25ساعت 8:48 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

الهی! هر قدر که کوچک باشم، به بزرگی تو ایمان دارم، ای فراتر از حد درک دست های من! گر چه دست هایم کوتاه است و کوتاهی، از دست هایم نیست.

الهی! به اندازه ای که با تو مأنوسم، از خویش گریزانم و به قدری که از نگاه مهر پرور تو می دانم، از کوچکی مختصر شده خویش هیچ نمی دانم، که در فهم ذره، آفتاب نمی گنجد و در نگاه قطره، دریا.

الهی! آن قدر به تو امیدوارم که نمی دانم در آخرین نقطه ناامیدی ها، حضور تو، حتمی ترین اتفاق ممکن است و شکوفاترین شوق، در ناگهانی از ترانه و آفتاب.

</