سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلنوشته ها

کاروان بود و بیابان عطشناک غدیر
و نبى ملتهب از باده ادراک غدیر

کاروان بود و بیابان که سراپا مى‏سوخت‏
و محمد، که افق را به نگاهش مى‏دوخت‏


آنچه ما نیز شنیدیم که شد، مى‏دانست
تشنه حادثه‏اى بود، و خود مى‏دانست!

وحى آمیخته با جام افق خواهد شد
وحى روشنگر ابهام افق خواهد شد

انتظارش به سر آمد کسى از راه رسید
آن که بود از دل توفانى‏اش آگاه رسید

گفت برخیز که از یار سفیر آمده است!
به چراغانى صحراى غدیر آمده است

موج یک حادثه در جان غدیر است امروز
و على چهره تابان غدیر است امروز

آن که سر مى‏دهد از دل همه شب ناله عشق
مژده‏ات باد! که شد بعد تو دنباله عشق

آخرین جمله پیغام رسالت باقى است
گام نه، صعب‏ترین گام رسالت باقى است

دست در دست على از همگان بیعت گیر
خیز و از مردم هر سوى زمان بیعت گیر!

و بگو هست على بعد تو مولاى همه
گر که تنهاش گذارند، بگو واى همه!

همه بودند، و دیدند، و بیعت کردند
هر چه حق گفت شنیدند و بیعت کردند

بیعت شیشه‏اى و آهن پیمان شکنى
داد از بیعت آبستن پیمان شکنى

پس از آن بیعت پر شور، على تنها ماند
و وصایاى نبى، در دل صحرا جا ماند

اى برادر! تو که این سوى زمانى، هش دار!
تو بر این عهد، مبادا که نمانى! هش دار

دلت اى دوست اگر شیعه آیین علیست
یا که چشمان تو سجاده خونین علیست ‏

هم از آن روست که عهدیست تو را با مولا
پس به یادآر و به پا خیز و بگو یا مولا!

ما هنوز از دل خود صوت نبى مى‏شنویم
خلوتى گر بنماییم شبى، مى‏شنویم‏

بیعتى را که نمودیم به خاطر داریم
پیش از آن، آنچه که بودیم به خاطر داریم‏

چهارده قرن پس از حادثه پیمان بستن
به که پیش از همگان بستن و هم بشکستن‏

موج آن حادثه در جان غدیر است هنوز
و على چهره تابان غدیر است هنوز

راه سخت است و بلاخیز، ولى کوتاه است
و هدف گام نخست است، که بسم الله است

سفرى باید از آن بادیه تا منزل دوست
سفرى نیست که راه از خود او تا خود اوست

 


نوشته شده در دوشنبه 90/8/23ساعت 12:14 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |


 Design By : Pichak